آدرس وبلاگ رو عوض کردم... مدتهاست. انقدر میخواستم اینجا برام امن بمونه که که دیگه هیچی برام نموند. الان حتی نمیدونم کسی مونده که این خزعبلات رو بخونه یا نه.
از اونشبِ کذایی منم دیگه نتونستم اینجا چیزی بنویسم
ولی قبلا هم گفتم... اینجا سنگر آخرمه. اینجا همیشه سعی میکردم بیش از جاهای دیگه خودم باشم؛ اینکه بقیه درموردم چی فکر میکنن به چپام هم نیست...از تعریفاتشون عوقام میگیره اما نمیدونم دردم چیه
الان خیلی وقته که خودم نیستم! خیلی ماهرانه یاد گرفتم نقش بازی کردن رو، انقدری که نهتنها شکبرانگیز نیستم ... بلکه همه فکر کنن خیلی هم داره بهم خوش میگذره. دیگه نمیذارم کسی دستمالهای خونی رو ببینه، تب بالا رو ببینه، خونریزی گوارش رو ببینه، فروپاشی روانی رو ببینه... همه باید کور باشن
اینطوری بهتره! کسی دنبال کمک نمیاد... حتی فکر کمک هم به کلهش خطور نمیکنه! و روز مبادا؟ تاداااا همه سورپرایز میشن :))
من دیگه نیستم! آخرین باری که درمورد خود خودم و احساسم و پستوهای تاریک اعماق ذهنم با کسی حرف زدم مال خیلی وقت پیشه! الان نه دیگه اون من برام مونده نه اون شخص
مورفینام شده سختی دادن به خودم... حالا که نمیتونم حرف بزنم و بیرون بریزمش؛ پس باهاش/باهام میجنگم... نمیذارم آب خوش از گلوش پایین بره
اصلا دست به قلم که میزنم شروع به سانسور میکنم... رقت انگیزه
هر چیزی که دوست داشتم از احاطهم خارج شده. چیزی برای سفت چسبیدن ندارم دیگه... رسماً پابلیک شدم
اینام یه مشت جملهی پینه بسته که نتونستم به هم وصلهشون بزنم
مثل خودم
اگر کسی اینو میخونه، یه لایکی، دیسلایکی،کامنتی، ایمیلی
وگرنه که اینم ببندیم بره