loading...

بی‌گانه

حدیث نفس‌های یک فقره ذهنِ مستعدِ به‌غایت متشتت

بازدید : 0
شنبه 15 فروردين 1404 زمان : 5:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بی‌گانه

آدرس وبلاگ رو عوض کردم... مدتهاست. انقدر میخواستم اینجا برام امن بمونه که که دیگه هیچی برام نموند. الان حتی نمیدونم کسی مونده که این خزعبلات رو بخونه یا نه.

از اون‌شبِ کذایی منم دیگه نتونستم اینجا چیزی بنویسم

ولی قبلا هم گفتم... اینجا سنگر آخرمه. اینجا همیشه سعی میکردم بیش از جاهای دیگه خودم باشم؛ اینکه بقیه درموردم چی فکر میکنن به چپ‌ام هم نیست...از تعریفاتشون عوق‌ام میگیره اما نمیدونم دردم چیه

الان خیلی وقته که خودم نیستم! خیلی ماهرانه یاد گرفتم نقش بازی کردن رو، انقدری که نه‌تنها شک‌برانگیز نیستم ... بلکه همه فکر کنن خیلی هم داره بهم خوش میگذره. دیگه نمیذارم کسی دستمال‌های خونی رو ببینه، تب بالا رو ببینه، خون‌ریزی گوارش رو ببینه، فروپاشی روانی رو ببینه... همه باید کور باشن

اینطوری بهتره! کسی دنبال کمک نمیاد... حتی فکر کمک هم به کله‌ش خطور نمی‌کنه! و روز مبادا؟ تاداااا همه سورپرایز میشن :))

من دیگه نیستم! آخرین باری که درمورد خود خودم و احساسم و پستوهای تاریک اعماق ذهنم با کسی حرف زدم مال خیلی وقت پیشه! الان نه دیگه اون من برام مونده نه اون شخص

مورفین‌ام شده سختی دادن به خودم... حالا که نمیتونم حرف بزنم و بیرون بریزمش؛ پس باهاش/باهام می‌جنگم... نمیذارم آب خوش از گلوش پایین بره

اصلا دست به قلم که می‌زنم شروع به سانسور میکنم... رقت انگیزه

هر چیزی که دوست داشتم از احاطه‌م خارج شده. چیزی برای سفت چسبیدن ندارم دیگه... رسماً پابلیک شدم

اینام یه مشت جمله‌ی پینه بسته که نتونستم به هم وصله‌شون بزنم

مثل خودم

اگر کسی اینو میخونه، یه لایکی، دیس‌لایکی،‌کامنتی، ایمیلی

وگرنه که اینم ببندیم بره

بازدید : 0
شنبه 15 فروردين 1404 زمان : 5:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بی‌گانه


وقتی خوب گرم نکرده باشی یا بدنت خام باشد یا به هر دلیلی یاری‌ات نکند و یکهو شروع به دویدن کنی، به نقطه‌ای می‌رسی که قفسه‌سینه‌ات تیر می‌کشد، هوایی وارد ریه‌هایت نمی‌شود، پاهایت ‌لمس می‌شود، بعد خودت را هم فراموش می‌کنی حس‌ات نمی‌کنی و کم کم وارد تونل خلأ می‌شود و چندی بعد... سقوط!
حالا من مدت‌هاست که حس نمی‌کنم‌ام؛ آن جاهایی که باید می‌ایستادم و لختی، نفسی، جرعه‌ای می‌آساییدم، مثل مادیانِ شلاق خورده دویدم و حالا تهی شده‌ام. نه که افتاده باشم. کار ازین چیزها گذشته. من هنوز هم دارم می‌دوم اما سنگین‌تر؛ فرض کن کوهی سنگ‌ین روی دوشم و پاپوشی پر از خرده شیشه در پایم و هِن هِن کنان جان می‌کنم. آن زمانی که باید می‌ایستادم نتوانستم و هی به تعویق‌اش انداختم و حالا طوری نفرین شده ام که در عین اینکه نفس‌ام کفافِ زیستن نمی‌دهد؛ موقعیتِ کسبِ قوا هم از دسترسم دور شده و امکانی در برابر خودم نمی‌بینم. کسی هم نیست که امکان‌آفرینی کند.

آخرباری که به‌خاطر خودم -بماهو خودم- مورد توجه قرار گرفتم را یادم نیست. همیشه تا جایی که من جان و نای دویدن و همراهی کردن و سودمندی داشتم بقیه هم حضورکی داشتند و به محض اینکه هجومِ حوادث و قبض‌ها و دردها روی سرم آوار شد دیگر کسی نماند. از این روابط کاربردی خوشم می‌آید. خیلی سر و ته‌شان معلوم است و خطر کمتری دارند.
البت اعتراف می‌کنم که در این روزگاری که با معانی امید و لذت و غیره بیش از همیشه بی‌گانه شده‌ام وقتی با همه‌ی توان و با تمام وجود، بی‌دریغْ خودم را خرجِ کم‌کردنِ رنجِ کسی می‌کنم کمتر از خودم متنفر می‌شوم. برای لحظاتی حسِ «بودن» می‌کنم و وقتی به این موقعیت می‌رسم می‌دانم که آن فرد و آن موقعیت برایم ابدی می‌شود و در پسِ ذهنم جا خوش می‌کند من خودم را مدیون همه‌ی آن‌هایی می‌دانم که گذاشتند اندکی حسِ بودن کنم... تا همیشه. اما گذشتن و رفتنِ پیوسته را در عینِ رنج‌اش آموخته‌ام، یعنی به زور یادم داده‌اند. نه رفتنِ سینمایی، بلکه شاید همان گذشتن. خوش ندارم پروژه‌ی میان‌مدت باشم. اضافی بودن بی‌گانگی‌ام را تشدید می‌کند... احمق پنداشته‌شدن نیز! و من همین‌ام. صداقت را قربانی نمی‌کنم، دروغکی تعامل نمی‌کنم، کلامی‌را صرفاً برای خوش‌آمد و موردعنایت قراردادن مخِ کسی بر زبان نمی‌آورم و جز درمورد حالات و احوالات شخصی خودم نقش بازی نمی‌کنم. این‌ها خصلت بی‌گانگی‌ست و بعید می‌دانم ترک‌شان به صلاح نزدیک باشد.

اما ورای همه‌ی این‌ها... در این روزهای گیجی، بی‌رمقی و بی‌گانگی. هر آنی که در تعامل شکست می‌خورم، هر باری که وانمود می‌کنم خوبم، هر باری که شرایط مادر وخیم می‌شود، هرباری که جوارحم کودتا می‌کنند، هرباری که خبری پشتم را می‌لرزاند، هرباری که افراد پیگیرکارها و پروژه‌های‌شان می‌شوند و هر هر هر باری که پشت‌ام سردیِ زمینِ سنگلاخِ انتهای چاه را لمس می‌کند. در اوج ضعف و تنهایی و خستگی و «بی‌امکانی»؛ هم‌چون هذیان‌های بنگیانِ متوهم، گمانی در خاطرم زنده می‌شود و صدایی توی جمجمه‌ام می‌پیچد که «هی تو! شونه‌های تو قراره بارِ کل عالم رو حمل کنه... توانش بر تو نازل شده. انقد بی‌تابی نکن خاک بر سر» و منِ رنجور نگاهی ملتمسانه توی چشم‌های آن صدای کذا می‌کنم و می‌گویمش:
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
واو از مقابل دیدگانم کناری می‌رود و نشانم می‌دهد که چه چیزهایی انتظارم را می‌کشند و باید مهیای‌شان شوم.
و من در نیستیِ سهمگینی گم می‌شوم تا صدا را نبینم.

اطلس زیر گرده‌ی جهان

بازدید : 0
شنبه 15 فروردين 1404 زمان : 5:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بی‌گانه
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

یا ، یا ، ، یا ، ، ،

، ،
،
																				
،
،

، ، ،

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1
  • بازدید ماه : 1
  • بازدید سال : 1
  • بازدید کلی : 1
  • کدهای اختصاصی